سوال سی و نهم از کتاب "پاسخ به ۷۷مشکل دینی"
تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی
بفرمائيد منظور شما از تزكيهى نفس چيست؟ آيا با انجام واجبات و مستحبّات و ترك محرّمات و مكروهات مىتوان خود را تزكيه كرد؟ و آيا تزكيهى نفس بدون استاد امكان دارد؟
پاسخ ما:
خود كلمهى «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّيها فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكيّها»[1] ضمير در «مَنْ زَكّيها» به نفس بر مىگردد. يعنى رستگارى مال كسى است كه نفس خود را تزكيه كند.
سؤال؛ اگر كسى باشد كه همهى اعمال واجبات و مستحبّات را انجام دهد ولى حسود باشد. آيا نفس اين شخص پاك است؟ نه پاك نيست. بخيل باشد پاك است؟ رياكار باشد پاك است؟ خائن باشد پاك است؟ نه!
تعجّب است كه چطور سؤال مىكنند و چطور بعضى دانشمندان مىگويند اصلاً تزكيهى نفس يعنى اينكه انسان واجبات و مستحبّات را انجام دهد و محرّمات و مكروهات را ترك كند. در وقتى كه من شانزده، هفده ساله بودم شبها درب حرم «حضرت رضا» (عليه السّلام) را مىبستند و دلم مىخواست صبح، اوّل كسى كه وارد حرم مىشود من باشم. يك آقاى پيرمردى بود. او هم با من وارد حرم مىشد. خيلى برايم مهم بود و دلم مىخواست با او رفيق باشم. از يك ساعت به اذان صبح تا اوّل آفتاب ايشان نماز مىخواند. آن وقت هم حرم خلوت بود ما مىرفتيم بهترين جا را هم مىگرفتيم پهلوى او مىنشستيم. خيلى دلم مىخواست با اين آقا صحبت كنم. چيزى ياد بگيرم. مرا وادار به كارهاى خوب بكند. يك شب يك نفر آمده بود توجّه و حواسش به ضريح بود و زيارت مىخواند و پايش را روى سجّادهى آن پيرمرد گذاشته بود و زيارت مىخواند. حال آن پيرمرد در نماز چقدر تلاش كرد اين آقا را آن طرف بكند و پايش را از روى سجّادهى او بردارد خدا مىداند. بايد ديد كه چه نمازى مىخواند كه اصلاً ذهنم همانجا از او برگشت. خلاصه بعد از نماز يك فحشى به آن شخص داد كه چرا پايت را روى سجّادهى من گذاشتى كه گفتن آن شرمآور است و يقينا همانجا مىبايست او را مىخواباندند و صد تازيانه به او مىزدند به خاطر آن فحش. يك سجّادهى بزرگى هم داشت كه جاى چند نفر را مىگرفت. اين آدم تمام مستحبّات و نماز شب و همهى كارها را مىكند. حرم «امام رضا» (عليه السّلام) مىرود. ولى تزكيهى نفس نكرده است. شما هم زياد اين طور افراد را ديدهايد. آدمهاى مقدّس ولى بداخلاق، رباخوار، ... مىگفت داشت زيارت عاشورا مىخواند. رفتم گفتم: آقا اين مقدارى كه ربا براى من تعيين كردهاى اين را يك مقدار كم كن گفت: «اللّهمّ العن اوّل ظالم» و يك جورى فهماند كه نمىشود. ربا خوردن و محبّت به دنيا و اينها با مستحبّات و مكروهات مجانى هيچ منافات ندارد. اين حرفهااصلاً درست نيست. واجبات و مستحبات و ترك محرّمات و مكروهات، تازه تزكيهى عمل است.[2]
يعنى عملش را پاك كرده. لذا در قرآن هم خداى تعالى دوتا اسم برده يكى «مخلِصين» و يكى «مخلَصين»، «مُخْلِصينَ لَهُ الدّين»[3] افرادى هستند كه دينشان روش و اعمالشان را براى خدا پاك مىكنند. ريا هم نكرده باشند و تمام اعمال را براى خدا انجام داده باشند. اين تزكيهى عمل كرده. نه تزكيهى نفس.
امّا يك عدّه هستند كه مخلَص هستند. يعنى باطنشان پاك شده است. نفسشان پاك شده، صفات رذيله اصلاً در وجودشان نيست. حتّى ممكن است اعمالشان را گاهى از روى اشتباه و گاهى از روى خطا انجام دهند. البته كم اتّفاق مىافتد كه اعمال بدى هم داشته باشند. ولى ممكن است اتّفاق بيافتد. لذا در حديث آمده كه: «نيّت المؤمن خير من عمله و نيّت الكافر شرّ من عمله و كلّ عامل يعمل على نيّته»[4] باطن مؤمن از عملش بهتر است. گاهى ممكن است در عمل كار غلطى واقع شود. امّا باطن وقتى پاك شده باشد پاك است. سرتاسر وجودش پاك است. اين حرف را بعضى روى تنبلى القاء مىكنند و بعضى روى جهالت مىشنوند كه تزكيهى نفس يعنى واجبات را انجام دهى و محرّمات را ترك كنى. آيا اين تزكيهى نفس است؟ چه كسى اين را گفته؟! اصلاً اسم اين كلمه كه گفتهاند تزكيهى نفس، همين خودش دلالت بر معناى آن دارد. تزكيهى نفس كار بسيار مشكلى است و اكثرا بلد نيستند و استادش هم كم پيدا مىشود. تزكيهى نفس همان آدم شدن است كه از قديم گفتهاند:
«ملاّ شدن چه آسان، آدم شدن چه مشكل».
براى ملاّ شدن كه آسان است انسان بايد اساتيد بزرگ ببيند. ولى اين كار مشكل (تزكيهى نفس) استاد نمىخواهد؟! ولى طبيعى است كه استاد مىخواهد. البته انسان بايد نزد كسى برود كه روح را بشناسد. صفات روح را بشناسد. امراض روحى را بشناسد. و داروهاى آنها را بشناسد و تزكيهى نفس كند و اگر خودش بلد باشد مىتواند اين كار را بكند.
حضرت «امام خمينى» (رضوان اللّه تعالى عليه) به طلاّب حوزهها فرمودند: استاد اخلاق براى خود معيّن نمائيد. جلسهى وعظ و خطابه به پند و نصيحت تشكيل دهيد. خودرو نمىتوان مهذّب شد. اگر حوزهها همين طور از داشتن مربّى اخلاق و جلسات پند و اندرز خالى شد، محكوم به فنا خواهد بود.
چطور شد علم فقه و اصول به مدرّس نياز دارد و درس و بحث مىخواهد. براى هر علم و صنعتى در دنيا استاد لازم است. لكن علوم معنوى و اخلاقى به تعليم و تعلّم نياز ندارد و خودرو و بدون معلّم حاصل مىگردد!
كرارا شنيدهام سيّد جليلى معلّم اخلاق «شيخ انصارى» (قدّس سره) بوده است.[5]
بعد از رحلت پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله
پس از رحلت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام طبق بعضى از تواريخ 35 روز و يا 40 روز و يا 75 روز و يا 95 روز زنده بود.
در اين مدّت مصائب و ناراحتيهاى فوقالعادهاى متوجّه آن حضرت شد كه شرحش را در كتب تاريخ نوشتهاند.
چرا حضرت فاطمه عليهاالسلام جانشين پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله نشد؟
روزى شخصى از من سؤال كرد كه: شما در جلساتتان ثابت كرديد كه فضائل حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام كمتر از انبياء اولوالعزم نبوده و بلكه او همسر و همپايه با حضرت على عليهالسلام در فضائل بوده است، پس چرا حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فاطمهى زهراء عليهاالسلام را خليفه و وصىّ خود قرار نداد بخصوص كه امروز ثابت شده زن و مرد در حقوق مساوى هستند؟
من در جواب او گفتم: فكر نمىكنم. در دنيا دانشمند و يا حتّى عاقلى وجود داشته باشد كه زن و مرد را در جميع جهات با هم مساوى بداند، زيرا زن بطور كلّى در خلقت با مرد فرق دارد، پس طبعا بايد در صفات و كمالات هم با يكديگر فرق داشته باشند. و لذا بر قانونگزاران هم لازم است كه در قوانين، بين آنها فرق مناسبى بگذارند و حقوق آنها را با هم صددرصد مساوى ندانند.
شايد زشتترين نسبتى كه بعضى از نادانان به اسلام مىدهند اين باشد كه مىگويند حقوق زن و مرد در اسلام مساوى است. و ما شايد به مناسبتهائى كه پيش مىآيد اين موضوع را بحث كنيم و مطلب فوق را روشنتر از اين بيان نمائيم، ولى از باب نمونه به يك مورد فرق بين مرد و زن كه خدا در طبيعت و خلقت آنها قرار داده است، اشاره مىكنيم.
زن موجودى است پر عاطفه و لطيف و مهربان و در عين حال با حوصله و دقيق كه در كارهاى عاطفى بردبارى فوق العادهاى از خود ابراز مىدارد و لذا با تحمّل مشقّات و كارهاى پر زحمت، مهربانى و عاطفهى خود را نسبت به ديگران بخصوص نسبت به فرزندش نشان مىدهد. اگر اين صفت در زن وجود نمىداشت و از كم حوصلگى فوق العادهاى مانند مرد برخوردار بود، حتّى يك كودك به راحتى پرورش پيدا نمىكرد.
ولى مرد اگر چه از اين صفت بسيار خوب انسانى كمتر برخوردار است، امّا در مقابل، تحمّل و بردبارى فوق العادهاى در كارهاى سنگين و خشن و مشكل دارد كه باز زن از آن عاجز و محروم است.
حال با اين تفاوت واضح، روشن شد كه نبايد بين زن و مرد در قانون، تساوى وجود داشته باشد، يعنى نبايد قانون، هر كارى را كه به زن محوّل مىكند عين آن را به مرد هم محوّل كند يا هر كارى كه مرد به آسانى انجام مىدهد از زن هم توقّع داشته باشد كه انجام دهد.
مثلاً اگر مرد، با كمال قاطعيّت در پشت ميز قضاوت مىنشيند و به دلائل مدّعى، گوش مىدهد و پرونده را مطالعه مىكند و هيچ چيز جز دلائل، او را تحت تأثير قرار نمىدهد و حتّى اشك چشم و عجز و نالهى متّهم كوچكترين اثرى در او نمىگذارد، نبايد اين توقّع را از زنى كه قلبش يكپارچه عاطفه است و نمىتواند اشك چشمى را ببيند و خدا او را براى مهربانى و عطوفت خلق كرده است، داشت.
بنابر اين قانونگزار نبايد هيچگاه به زن مهربان و پر عاطفهاى كه براى تربيت كودك خلق شده است، اجازه دهد كه پشت ميز قضاوت كه گاهى، هم مدّعى و هم متّهم با هم اشك مىريزند، بنشيند و قضاوت كند.
حال كه اين مقدّمه واضح شد، بايد بدانيم اگر چه حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام با حضرت على بن ابيطالب عليهالسلام هيچ فرقى ندارد و از نواقصى كه يك زن براى ادارهى امور اجتماعى دارد آن حضرت كاملاً مبرّا است، ولى در عين حال تنها به خاطر آنكه اگر حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام پس از پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآلهبخصوص با تعيين آن حضرت، خليفه و جانشين پدر بزرگوارش مىشد و در اين پست كه شامل جميع كارهاى اجتماعى مىشود قرار مىگرفت، طبعا اين عمل در اسلام معمول مىشد و پس از آن حضرت و به استدلال عمل رسول اكرم صلىاللهعليهوآله زنها هم براى كارهاى اجتماعى كه تنها مردها براى آن كارها خلق شدهاند، انتخاب مىشدند و اين سنّتى مىشد كه دربارهى ديگران هم هميشه ادامه مىيافت.
لذا با آنكه حضرت صدّيقهى طاهره عليهاالسلام تمام شرايط خلافت و جانشينى بعد از پدر خود را داشت و مستثنى از سائر زنها بود، تنها به خاطر آنكه اين عمل، سنّتى در اسلام نشود و به خاطر آنكه در اثر دخالت زنها در كارهاى اجتماعى، نظام حكومت اسلامى مختل نگردد، خدا و رسولش فاطمهى اطهر عليهاالسلام را براى خلافت معرّفى نفرمودند و بلكه حضرت على بن ابيطالب عليهالسلام را كه از آن حضرت در علم و عصمت كمتر نبود، به خلافت تعيين فرمودند. لذا فاطمهى زهراء عليهاالسلام هم آن حضرت را تأييد كردند و حتّى تا آخرين نفس دست از حمايت آن حضرت بر نداشتند و لذا وقتى حقّ مالى او را تضييع كردند و فدك را از او گرفتند چون مىدانست كه در حقيقت حقّ معنوى او يعنى پيشرفت اسلام و تثبيت خلافت على بن ابيطالب عليهالسلام هم تضييع شده، برخاست و به مسجد رفت و اين خطبه را با كمال فصاحت و بلاغت خواند و از حقّ خود به عنوان اتمام حجّت دفاع كرد.
قسمتی از کتاب انوار زهراء ( سلام الله علیها) تالیف حضرت استاد سید حسن ابطحی![]()
روزى در مجلسى كه جمعى از علماء نشسته بودند و از هر درى سخنى به ميان مىآمد، يكى از آنها كه عالم روانشناسى بود، به اهل مجلس گفت: اگر پروردگار متعال يكى از گناهان را حلال كند و اختيار انتخابش را به عهدهى شما بگذارد، شما كدام يك از آنها را انتخاب مىكنيد؟
هر كس چيزى گفت. در اين ميان يك نفر كه او از اولياء خدا بود گفت: «من هيچ يك از آنها را انتخاب نمىكنم، زيرا اگر انسان حقيقت گناه را درك كند و بداند معصيت خدا چقدر زشت است، هيچگاه ميل به گناه پيدا نمىكند» كه البتّه اين گفته مورد توجّه سائرين غير از من واقع نشد.
ديگرى گفت: من از ميان گناهان، «غيبت كردن» را انتخاب مىكنم! زيرا خيلى دوست دارم غيبت مردم را بكنم. در اينجا جمعى او را مسخره كردند و به او خنديدند و گفتند: اين همه گناهان لذّت بخش ديگر هست، تو از همه جا تنها اين گناه را انتخاب مىكنى؟ او گفت: من حقيقت را مىگويم، لذّت غيبت كردن براى من از همه بيشتر است.
من كه در اين بين مىخواستم از محضر علماء استفادهاى كرده باشم و اساسا در آن مجلس براى استفادهى از آنها حضور يافته بودم. از آن ولىّ خدا كه گفته بود من هيچ يك از گناهان را انتخاب نمىكنم، به طور خصوصى پرسيدم: شما چگونه به اين مقام رسيدهايد كه گناه براى شما لذّت بخش نيست؟
گفت: اگر انسان بندهى خدا باشد و خداى تعالى حجابها را از او برداشته باشد و نفع و ضرر اشياء را به او شناسانده باشد، به مضمون اينكه در دعاء وارد شده «الّلهمّ ارنا الحقائق كما هى» (يعنى: خدايا حقايق همه چيز را آن چنانكه هست به من نشان بده) موفّق شده باشد، از گناه به خاطر ضررها و فسادهاى واقعى آن دورى مىكند، چه آنكه خدا آن را حرام كرده باشد يا حلال فرموده باشد.
گفتم: مطلب دوّمى كه مىخواستم از شما بپرسم، اين بود كه چرا آن «آقا» اين مقدار از غيبت كردن لذّت مىبرد كه در ميان آن همه گناهان لذّتبخش نفسانى تنها غيبت كردن را انتخاب مىكند؟
گفت: چون ممكن است اگر در تشريح حالات او پشت سر او اظهارنظر كنيم غيبت او باشد، بد نيست خود او را هم در بحثمان شركت دهيم، تا بهتر حقيقت را بفهميم و هم از اين گناه كبيره پرهيز نمائيم، من قبول كردم و او را به اطاقى كه من و آن ولىّ خدا نشسته بوديم دعوت نمودم و موضوع بحثمان را از اوّل تا به آخر براى او نقل كردم. او گفت: من فكر مىكنم كه علّت وجود اين حالت در من اذيّتها و حقّكشيهائى باشد كه مردم نسبت به من انجام دادهاند. من به قدرى از اين مردم ناراحتى ديدهام كه تنها و تنها عقدهام با مذمّت آنها، مفتضح كردن آنها و بالأخره غيبت كردن آنها حل مىشود و من نمىدانم چه كنم تا از اين مرض روحى نجات پيدا كنم. (در اينجا چون آن شخص به من و به آن ولىّ خدا محبّتى داشت و ما را به عنوان طبيب روح خودش تصوّر مىكرد، گفت:) حالا از شما مىخواهم كه اين مرض روحى مرا معالجه بفرمائيد.
آن ولىّ خدا به او گفت: من دو نسخه براى تو مىنويسم كه اگر عمل كردى، به طور قطع نجات پيدا خواهى كرد.
اوّل: آنكه بدان مردم عنود و پست دنيا همهى اولياء خدا را از حضرت «آدم» تا «خاتم انبياء» (صلى اللّه عليه و آله) و حتّى خداى تعالى را متّهم كرده و اذيّت نمودهاند و اين تو تنها نيستى كه از دست مردم اذيّت شدهاى.
زيرا وقتى انسان بداند كه دنيا و اهل دنيا مردمآزارند و بخصوص اولياء خدا را بيشتر اذيّت مىكنند، مسأله برايش عادّى مىشود و شرح صدر برايش بوجود مىآيد.
روزى در ايّام تحصيل در قم شخصى نامهاى كه در آن فحشهاى زيادى براى من نوشته بود، بدست من داد، من فوقالعاده ناراحت شدم، خدمت مرحوم «آيهاللّه العظمى بروجردى» رفتم و از مردم شكايت كردم و نامه را به معظّمله نشان دادم. ايشان همان جا كه نشسته بودند، چند نامه به من ارائه فرمودند كه به معظّمله در آنها جسارتهاى عجيبى كرده بودند و آن قدر آن مطالب زشت و وقيحانه بود كه من با توجّه به آنها، ديدم بايد به كلّى ناراحتيهاى خودم را فراموش كنم و دانستم كه انسان هر چه پاكتر باشد، ممكن است مردم بيشتر به او توهين بكنند.
از «علقمه» نقل شده كه گفت: من به «امام صادق» (عليه السّلام) عرض كردم:
يابن رسول اللّه چه كسانى شهادتشان قبول مىشود و چه كسانى شهادتشان قبول نمىشود؟
فرمود: هر كس مسلمان باشد و به دستورات اسلام عمل كند، جائز است شهادتش را قبول كنيم.
گفتم: آيا كسانى كه ممكن است گناه كنند، شهادتشان قبول است؟
فرمود: اگر شهادت آنها قبول نشود، پس بايد بگوئيم تنها «انبياء» و «اوصياء» (عليهم السّلام) كه معصومند بايد شهادت بدهند و كس ديگرى حقّ ندارد شهادت بدهد.
بنابراين اگر كسى را ديدى كه ظاهرالصّلاح است و به چشمت نديدهاى مرتكب گناه بشود و يا دو شاهد عادل عليه او شهادت ندادهاند، او عادل است و شهادتش قبول است و بايد آبرويش محفوظ باشد، اگر چه در واقع هم گناهكار باشد.
و كسى كه اين چنين شخصى را غيبت كند، يعنى كارهاى بدى كه او كرده به ديگران بگويد، از ولايت حقّ بيرون و تحت ولايت شيطان مىباشد.
زيرا پدرم از آبائش و آنها از «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) نقل كردهاند كه آن حضرت فرمودند: كسى كه مؤمنى را غيبت كند، به آنچه در او هست خداى تعالى هرگز بين آن شخص غيبت كرده شده و غيبت كننده را در بهشت جمع نمىكند و امّا اگر كسى پشت سر برادر مؤمنى چيزى بگويد كه در او نباشد، خداى تعالى او را در جهنّم مخلّد قرار خواهد داد و جهنّم بد جائى است.
«علقمه» مىگويد: به «امام صادق» (عليه السّلام) عرض كردم: يابن «رسولاللّه» مردم به ما چيزهاى بزرگ بدى نسبت مىدهند و به اين جهت سينهى ما تنگ شده و فوقالعاده ناراحتيم. حضرت «صادق» (عليه السّلام) فرمود: «يا علقمه انّ رضا النّاس لايملك و السنتهم لاتضبط».
(كسى نمىتواند همهى مردم را از خود خوشنود كند و جلوى زبان مردم را بگيرد.) شما چگونه مىخواهيد از دست و زبان مردم راحت باشيد و حال آنكه انبياء و فرستادگان و حجّتهاى الهى (عليهم السّلام) از آنها سالم به در نرفتهاند.
آيا «يوسف صدّيق» را به اينكه مىخواسته زنا كند، نسبت ندادند؟!
آيا نگفتند كه حضرت «ايّوب» به خاطر آنكه گناه كرده، به آن بلاها مبتلاء شده است؟
آيا به حضرت «داود» تهمت نزدند كه او به پشت سر پرندهاى به بام رفته تا به زن (اوريبا) نگاه كند و عشق به او پيدا كرده و شوهرش را به خطّ مقدّم جبهه فرستاده تا كشته شود و زن او را براى خودش بگيرد!
آيا حضرت «موسى» را متّهم به آنكه او عنّين است، نكردند؟ و به اين سبب او را اذيّت نمودند، تا آنكه خدا او را از آن تهمت نجات داد، زيرا او نزد خدا آبرومند بود!
آيا پيامبران ديگر را به اينكه آنها دروغگو و ساحرند و براى دنيا ادّعاء نبوّت كردهاند، متّهم ننمودند؟ آيا حضرت «مريم» را به اينكه او با شخصى به نام «يوسف نجّار» زنا كرده و «عيسى» را متولّد نموده، متّهم نكردند؟
آيا پيامبر اسلام حضرت «محمّد بن عبداللّه» (صلى اللّه عليه و آله) را به اينكه او شاعر ديوانهاى است، نسبت ندادند؟
آيا او را متّهم به اينكه عاشق زن «زيد بن حارثه» شده و كارهائى انجام داده كه «زيد بن حارثه» او را طلاق دهد و خودش او را بگيرد، ننمودند؟
آيا در جنگ بدر «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) را متّهم نكردند به اينكه از غنائم «قطيفه حمراء» براى خود برداشته تا آنكه پروردگار متعال اين آيه را نازل كرد: {«وَ ما كانَ لِنَبِىٍّ اَنْ يَّغُلَّ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ».}
يعنى: پيامبر نمىتواند كه هم فرستادهى الهى باشد و هم خيانتكار باشد و كسى كه خيانت كند، او را با آنچه خيانت كرده روز قيامت مىآورند.
آيا به «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) نسبت ندادند كه او در خصوص خلافت پسر عمويش حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) روى هواى نفس حرف مىزند تا آنكه خدا آنها را تكذيب كرد و فرمود: {«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»} (سخنى روى هواى نفس نمىگويد، جز آنكه هر چه مىگويد، وحى است كه خدا بر او نازل فرموده است).
آيا به آن حضرت نسبت دروغ ندادند و نگفتند كه فرستادهى الهى نيست؟! تا آنكه خداى تعالى فرمود: قبل از تو هم پيامبران را تكذيب كردهاند، آنها در مقابل اين تكذيب صبر نمودند و اذيّت شدند تا آنكه كمكهائى به آنها رسيد! و يك روز هم كه فرمود: من به آسمان رفتهام، به معراج رفتهام، كسى گفت: به خدا قسم ديشب تا صبح از رختخوابش جدا نشده است!
و امّا آنكه دربارهى اوصياء تهمت زدهاند، بيشتر از اينها است!
آيا به سيّد اوصياء حضرت «اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) نگفتند كه او طالب دنيا و سلطنت است و او فتنه را بر آرامش ترجيح مىدهد، او خون مسلمانان را مىريزد و اگر در وجود آن حضرت خيرى مىبود به «خالد بن وليد» دستور داده نمىشد كه گردنش را بزند!
آيا آن حضرت را متّهم نكردند بر اينكه مىخواهد دختر ابوجهل را با بودن حضرت «فاطمهى زهراء» (صلوات اللّه عليها) بگيرد و گفتند: «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) از آن حضرت در منبر شكايت كرده و فرموده كه حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) مىخواهد دختر دشمن خدا را روى دختر «پيغمبر خدا» (صلى اللّه عليه و آله) بگيرد، همه بدانند كه «فاطمه» (عليها السّلام) پارهى تن من است، كسى كه او را اذيّت كند، مرا اذيّت كرده و كسى كه او را مسرور كند، مرا مسرور كرده و كسى كه او را به غيظ اندازد، مرا به غيظ انداخته است.
سپس «امام صادق» (عليه السّلام) به علقمه فرمودند: اى علقمه! ببين چقدر تعجّبآور است حرف مردم دربارهى حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) كه جمعى از مردم مىگويند كه او خدائى است كه بايد عبادت شود! و جمعى مىگويند: او بندهى معصيت كار خدا است! و كلام كسى كه مىگويد: او بندهى معصيت كار خدا است، بر حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) آسانتر است از كلام كسى كه مىگويد: او خدا است.
اى علقمه! آيا به خداى تعالى نسبت ندادند كه او سه تا است؟ آيا او را به خلق تشبيهش نكردند؟
آيا نگفتند كه خدا همان دهر است؟!
آيا نگفتند كه خدا همان فلك است؟!
آيا نگفتند كه خدا جسم است؟!
آيا نگفتند كه خدا داراى صورت است؟! «تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا».
اى علقمه! زبانهائى كه به ذات خداى تعالى چيزهائى كه نبايد نسبت داده شود، نسبت مىدهند، چطور ممكن است به شما آنچه را كه دوست نداريد، نسبت ندهند. پس از خدا كمك بگيريد و صبر كنيد.
زيرا زمين مال خدا است، به هر كه بخواهد از بندگان خود مىدهد ولى عاقبت مال متّقين خواهد بود (كه منظور زمان ظهور «امام عصر» (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) است).
سپس حضرت «صادق» (عليه السّلام) اضافه فرمودند كه بنىاسرائيل به حضرت «موسى» گفتند: همان گونه كه ما را قبل از آن كه تو بيائى اذيّت مىكردند، بعد از آن هم اذيّت مىكنند.
پروردگار متعال به حضرت «موسى» فرمود كه به آنها بگو: اميد است خداى تعالى دشمن شما را هلاك كند و شما را در زمين جانشين آنها نمايد تا ببيند شما چگونه عمل مىكنيد.
(اين بود آنچه «امام صادق» (عليه السّلام) براى رفع مرض شما نسخه داده بودند).
پر واضح است وقتى انسان متوجّه شد كه انبياء و اولياء خدا از دست و زبان مردم محفوظ نبودهاند و حتّى آنها به پروردگار متعال هم تهمت زدهاند، طبق قانون طبيعى كه «البليّة اذا عمّت طابت» يعنى: وقتى بليّهاى عموميّت پيدا كرد، گوارا مىشود، تحمّل انسان در مقابل اين سرزنشها زياد مىگردد، ديگر عقده نمىكند و بدخواه مردم نمىگردد و بلكه از باب «ادب را از كه آموختى، از بىادبان» مىكوشد تا او نسبت به مردم آن گونه كه آنها نسبت به او هستند نباشد.
دوّم: آنكه بدان صفت بدخواهى براى مردم و غيبت كردن از اين جهت زشتترين صفات ناپسند روحى است كه انسان وقتى غيبت مىكند، مثل كسى است كه گوشت مردهى آن شخص غيبت شده را مىجود.
اين تشبيه از قرآن مجيد اخذ شده و معنايش احتمالاً اين است كه چون مدّتها انسان زحمت مىكشد و آبروئى براى خود كسب مىكند و خود را آبرومند مىنمايد، ولى غيبت كننده در وقتى كه او اطّلاعى از آن آبروريزى ندارد، حيثيّت او را مىجود و از بين مىبرد و اعمال زشت غيبت شونده را كـه كامـلاً مورد تنفّر غيبت كننده است، در اختيار مىگيرد و مىخورد.
لذا اگر كسى بداند كه اقلّ ضرر غيبت اين است كه انسان اعمال حسنهى خود را از دست مىدهد و خداى تعالى كارهاى خوب او را به نفع كسى كه غيبت شده، ضبط مىكند و در مقابل، اعمال حسنهى غيبت كننده را در نامهى اعمال غيبت شونده مىنويسد، هيچگاه انسان خود را به غيبت آلوده نمىكند و لب به غيبت مردم باز نمىنمايد.
«امام ابى الحسن موسى بن جعفر» (عليهما السّلام) فرمودند: كسى كه شخصى را به گناهى كه كرده ولى مردم نمىدانند، پشت سر او نام ببرد، او را غيبت كرده است و اگر او را به گناهى كه نكرده پشت سرش منتسب كنند، او را تهمت زده است.
مطلبی از کتاب ارزشمند {در محضر استاد } ج۱ تألیف حضرت استاد آیت الله ابطحی .
استفاده از مطالب فقط با ذکر نام مولف کتاب جایز است .
معناى «كوثر» و ارتباط آن
با حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام
«كوثر» به معنى خوبيهاى بسيار زيادى است كه خدا به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عنايت كرده و دربارهى آن يك سوره نازل فرموده است.
در تفسير «كوثر» معانى بسيارى از زبان روات و مفسّرين گفته شده كه از آن جمله اين است:
«منظور از «كوثر» و يا خوبيهاى بسيار زياد، كثرت نسل پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله و بركتى است كه خدا به اين سلسله از نسب چه از نظر معنى و چه از نظر ظاهرى داده است».[1]
ناگفته پيدا است كه نسل پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فقط از حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام باقى مانده است و به همين جهت اين كلمه با آن حضرت كاملاً ارتباط پيدا مىكند.
توضيح آنكه اگر خوب بينديشيم خداى تعالى به پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله دو معجزهى باقيه عنايت فرموده كه يكى از آنها ثقل اكبر (يعنى قرآن) است و ديگرى فرزندان حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام و بركاتى است كه از اين ناحيه به آن حضرت و اسلام رسيده است.
به عبارت ديگر، از نسل حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام جمعى از ائمّهى معصومين عليهمالسلام هستند كه هر يك نقش مؤثّرى در بقاى دين داشتهاند و بالأخص وجود مقدّس حضرت «بقيّهاللّه» روحى فداه كه وسيلهى گسترش حكومت عدل اسلامى در سراسر جهان و تا قيامت است و اين بزرگترين خير كثيرى است كه از اين طريق نصيب اسلام و پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله شده و خدا به او عطا فرموده است.
بعلاوه از نظر ظاهر با آنكه وجود هر يك از خلفاى اموى و عبّاسى براى از بين بردن نسل حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام كافى بود، خداى تعالى بركتى به اين سلسله از نسب داده است كه در تمام جهان كمتر نسلى يافت مىشود كه تا اين حدّ از نظر تعداد و بركات و مبارزات عليه طاغوتها مفيد باشند.
آنها بودهاند كه هميشه رهبرى مبارزات و دفاع از اسلام و حيثيّت قرآن را به عهده مىگرفته و آنى از تقويت آن غفلت نمىكردهاند.
آنها بودهاند كه علوم قرآن را به سراسر جهان منتشر مىنموده و دستورات اخلاقى و حقيقى اسلام را صادر مىكردهاند.
آنها بودهاند كه از طريق تقويت دين و دفاع از آن و تبليغ اسلام، خير كثير و منافع زيادى به لطف پروردگار به پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله رسانده و خداى تعالى اين عطيّه را با آن همه بركات به آن حضرت در مقابل سرزنش بنىاميّه و دشمنانى كه مىگفتند او مقطوع النّسل است، عنايت فرموده است.
بنابراين ممكن است تأويل «حوض كوثر»، وجود مقدّس حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام باشد، زيرا آن چنانكه از «حوض كوثر» آب حياتبخش و مفيد «كوثر»، جگر تشنگان قيامت را تشفى مىبخشد، همچنين از ناحيهى وجود پاك و معصوم حضرت فاطمهى زهراء عليهاالسلام آب حيات ولايت كليّهى الهيّه از طريق ائمّهى اطهار عليهمالسلام و دفاع از حريم آنها بوسيلهى ساير فرزندان آن حضرت و بالأخره عدل و حكومت واحد جهانى، به دست با عظمتترين و رشيدترين فرزندانش يعنى حضرت «بقيّهاللّه» ارواحنا فداه در عالم گسترش پيدا مىكند.
و معنى «كوثر» و يا خوبى زياد، بالاتر از اين چيزى نمىتواند باشد.
قسمتی از کتاب شریف <<انوار زهراء (سلام الله علیها)>>تألیف عالم بزرگ حضرت آیت الله سیدحسن ابطحی
نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین
عاشقان آفتاب از دلبـــر ما غافلــــند ای نصیحت گو خدا را رو ببین و رو ببین

حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست جان صد صاحبدل آنجا بسته ی یک مو ببین
آنکه من در جستجویش از خرد بیرون شدم کس ندیده ست و نبیند مثلش از هر سو ببین
![]()
![]()
![]()
![]()
« واژهى صبر »
صبـر به معنى بردبارى و تحمّل مشقّات در راه رسيدن به هدف است.
براى شخص صابر هيچ چيز مشكل نيست زيرا در راه خدا همهى مشكلات را تحمّل مىكند.
صابر در مقابل هوى و خواستههاى نفس خود صبر مىكند و ناراحتيها را تحمّل مىكند و به طرف گناه دست دراز نمىكند. اگر تمـام مصـائب دنيـا بـه سـر او فـرود آيـد تحمّـل مـىكند و از پا در نمىآيد.
صابر كسى است كه زحمات اطاعت پروردگار را به دوش مىكشد و تن زير بار وظيفه مىدهد.
صابـر از كـار و فعّاليّت خسته نمىشود و تن به تنبلى و بيكارى نمىدهد.
اين مضامين از دهها آيهى قرآن و احاديث پيشوايان اسلام در معنى صبر استفاده شده است.
امّا آنچه در افكار ما به غلط براى از بين بردن اين قدرت تحمّل و بردبارى (كه دشمن را صد در صد از پاى در مىآورد) از معنى صبـر فـرو كـردهانـد ايـن است كـه معتقد شدهايم صبر يعنى دست روى دست گـذاشتن و منتظـر درست شـدن كـارها به خودى خود بودن است.
صبر براى جمعى به معناى سرپوشى براى تنبليها و انزواها و عزلتطلبيها قرار دادن است.
پر واضح است كه معنى اوّل كمر استعمار را مىشكند ولى معنى دوّم چقدر به او در مقابل مقاصد شومش كمك مىكند.
برگرفته از کتاب * عوامل پیشرفت * تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی .![]()