تبليغاتX
نور الانوار

 سوال سی و نهم از کتاب "پاسخ به ۷۷مشکل دینی"

تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی

     بفرمائيد منظور شما از تزكيه‏ى نفس چيست؟ آيا با انجام واجبات و مستحبّات و ترك محرّمات و مكروهات مى‏توان خود را تزكيه كرد؟ و آيا تزكيه‏ى نفس بدون استاد امكان دارد؟

      پاسخ ما:

     خود كلمه‏ى «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّيها فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكيّها»[1] ضمير در «مَنْ زَكّيها» به نفس بر مى‏گردد. يعنى رستگارى مال كسى است كه نفس خود را تزكيه كند.

سؤال؛ اگر كسى باشد كه همه‏ى اعمال واجبات و مستحبّات را انجام دهد ولى حسود باشد. آيا نفس اين شخص پاك است؟ نه پاك نيست. بخيل باشد پاك است؟ رياكار باشد پاك است؟ خائن باشد پاك است؟ نه!

     تعجّب است كه چطور سؤال مى‏كنند و چطور بعضى دانشمندان مى‏گويند اصلاً تزكيه‏ى نفس يعنى اينكه انسان واجبات و مستحبّات را انجام دهد و محرّمات و مكروهات را ترك كند. در وقتى كه من شانزده، هفده ساله بودم شبها درب حرم «حضرت رضا» (عليه السّلام) را مى‏بستند و دلم مى‏خواست صبح، اوّل كسى كه وارد حرم مى‏شود من باشم. يك آقاى پيرمردى بود. او هم با من وارد حرم مى‏شد. خيلى برايم مهم بود و دلم مى‏خواست با او رفيق باشم. از يك ساعت به اذان صبح تا اوّل آفتاب ايشان نماز مى‏خواند. آن وقت هم حرم خلوت بود ما مى‏رفتيم بهترين جا را هم مى‏گرفتيم پهلوى او مى‏نشستيم. خيلى دلم مى‏خواست با اين آقا صحبت كنم. چيزى ياد بگيرم. مرا وادار به كارهاى خوب بكند. يك شب يك نفر آمده بود توجّه و حواسش به ضريح بود و زيارت مى‏خواند و پايش را روى سجّاده‏ى آن پيرمرد گذاشته بود و زيارت مى‏خواند. حال آن پيرمرد در نماز چقدر تلاش كرد اين آقا را آن طرف بكند و پايش را از روى سجّاده‏ى او بردارد خدا مى‏داند. بايد ديد كه چه نمازى مى‏خواند كه اصلاً ذهنم همانجا از او برگشت. خلاصه بعد از نماز يك فحشى به آن شخص داد كه چرا پايت را روى سجّاده‏ى من گذاشتى كه گفتن آن شرم‏آور است و يقينا همانجا مى‏بايست او را مى‏خواباندند و صد تازيانه به او مى‏زدند به خاطر آن فحش. يك سجّاده‏ى بزرگى هم داشت كه جاى چند نفر را مى‏گرفت. اين آدم تمام مستحبّات و نماز شب و همه‏ى كارها را مى‏كند. حرم «امام رضا» (عليه السّلام) مى‏رود. ولى تزكيه‏ى نفس نكرده است. شما هم زياد اين طور افراد را ديده‏ايد. آدمهاى مقدّس ولى بداخلاق، رباخوار، ... مى‏گفت داشت زيارت عاشورا مى‏خواند. رفتم گفتم: آقا اين مقدارى كه ربا براى من تعيين كرده‏اى اين را يك مقدار كم كن گفت: «اللّهمّ العن اوّل ظالم» و يك جورى فهماند كه نمى‏شود. ربا خوردن و محبّت به دنيا و اينها با مستحبّات و مكروهات مجانى هيچ منافات ندارد. اين حرفهااصلاً درست نيست. واجبات و مستحبات و ترك محرّمات و مكروهات، تازه تزكيه‏ى عمل است.[2]

    يعنى عملش را پاك كرده. لذا در قرآن هم خداى تعالى دوتا اسم برده يكى «مخلِصين» و يكى «مخلَصين»، «مُخْلِصينَ لَهُ الدّين»[3] افرادى هستند كه دينشان روش و اعمالشان را براى خدا پاك مى‏كنند. ريا هم نكرده باشند و تمام اعمال را براى خدا انجام داده باشند. اين تزكيه‏ى عمل كرده. نه تزكيه‏ى نفس.

     امّا يك عدّه هستند كه مخلَص هستند. يعنى باطنشان پاك شده است. نفسشان پاك شده، صفات رذيله اصلاً در وجودشان نيست. حتّى ممكن است اعمالشان را گاهى از روى اشتباه و گاهى از روى خطا انجام دهند. البته كم اتّفاق مى‏افتد كه اعمال بدى هم داشته باشند. ولى ممكن است اتّفاق بيافتد. لذا در حديث آمده كه: «نيّت المؤمن خير من عمله و نيّت الكافر شرّ من عمله و كلّ عامل يعمل على نيّته»[4] باطن مؤمن از عملش بهتر است. گاهى ممكن است در عمل كار غلطى واقع شود. امّا باطن وقتى پاك شده باشد پاك است. سرتاسر وجودش پاك است. اين حرف را بعضى روى تنبلى القاء مى‏كنند و بعضى روى جهالت مى‏شنوند كه تزكيه‏ى نفس يعنى واجبات را انجام دهى و محرّمات را ترك كنى. آيا اين تزكيه‏ى نفس است؟ چه كسى اين را گفته؟! اصلاً اسم اين كلمه كه گفته‏اند تزكيه‏ى نفس، همين خودش دلالت بر معناى آن دارد. تزكيه‏ى نفس كار بسيار مشكلى است و اكثرا بلد نيستند و استادش هم كم پيدا مى‏شود. تزكيه‏ى نفس همان آدم شدن است كه از قديم گفته‏اند:

     «ملاّ شدن چه آسان، آدم شدن چه مشكل».

     براى ملاّ شدن كه آسان است انسان بايد اساتيد بزرگ ببيند. ولى اين كار مشكل (تزكيه‏ى نفس) استاد نمى‏خواهد؟! ولى طبيعى است كه استاد مى‏خواهد. البته انسان بايد نزد كسى برود كه روح را بشناسد. صفات روح را بشناسد. امراض روحى را بشناسد. و داروهاى آنها را بشناسد و تزكيه‏ى نفس كند و اگر خودش بلد باشد مى‏تواند اين كار را بكند.

     حضرت «امام خمينى» (رضوان اللّه تعالى عليه) به طلاّب حوزه‏ها فرمودند: استاد اخلاق براى خود معيّن نمائيد. جلسه‏ى وعظ و خطابه به پند و نصيحت تشكيل دهيد. خودرو نمى‏توان مهذّب شد. اگر حوزه‏ها همين طور از داشتن مربّى اخلاق و جلسات پند و اندرز خالى شد، محكوم به فنا خواهد بود.

     چطور شد علم فقه و اصول به مدرّس نياز دارد و درس و بحث مى‏خواهد. براى هر علم و صنعتى در دنيا استاد لازم است. لكن علوم معنوى و اخلاقى به تعليم و تعلّم نياز ندارد و خودرو و بدون معلّم حاصل مى‏گردد!

     كرارا شنيده‏ام سيّد جليلى معلّم اخلاق «شيخ انصارى» (قدّس سره) بوده است.[5]

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:31 توسط علوی |

بعد از رحلت پيغمبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

     پس از رحلت رسول اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  طبق بعضى از تواريخ 35 روز و يا 40 روز و يا 75 روز و يا 95 روز زنده بود.

     در اين مدّت مصائب و ناراحتيهاى فوق‏العاده‏اى متوجّه آن حضرت شد كه شرحش را در كتب تاريخ نوشته‏اند. 

چرا حضرت فاطمه  عليهاالسلام  جانشين پيغمبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نشد؟

     روزى شخصى از من سؤال كرد كه: شما در جلساتتان ثابت كرديد كه فضائل حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام كمتر از انبياء اولوالعزم نبوده و بلكه او همسر و همپايه با حضرت على  عليه‏السلام در فضائل بوده است، پس چرا حضرت رسول اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  را خليفه و وصىّ خود قرار نداد بخصوص كه امروز ثابت شده زن و مرد در حقوق مساوى هستند؟

     من در جواب او گفتم: فكر نمى‏كنم. در دنيا دانشمند و يا حتّى عاقلى وجود داشته باشد كه زن و مرد را در جميع جهات با هم مساوى بداند، زيرا زن بطور كلّى در خلقت با مرد فرق دارد، پس طبعا بايد در صفات و كمالات هم با يكديگر فرق داشته باشند. و لذا بر قانونگزاران هم لازم است كه در قوانين، بين آنها فرق مناسبى بگذارند و حقوق آنها را با هم صددرصد مساوى ندانند.

     شايد زشت‏ترين نسبتى كه بعضى از نادانان به اسلام مى‏دهند اين باشد كه مى‏گويند حقوق زن و مرد در اسلام مساوى است. و ما شايد به مناسبتهائى كه پيش مى‏آيد اين موضوع را بحث كنيم و مطلب فوق را روشن‏تر از اين بيان نمائيم، ولى از باب نمونه به يك مورد فرق بين مرد و زن كه خدا در طبيعت و خلقت آنها قرار داده است، اشاره مى‏كنيم.

     زن موجودى است پر عاطفه و لطيف و مهربان و در عين حال با حوصله و دقيق كه در كارهاى عاطفى بردبارى فوق العاده‏اى از خود ابراز مى‏دارد و لذا با تحمّل مشقّات و كارهاى پر زحمت، مهربانى و عاطفه‏ى خود را نسبت به ديگران بخصوص نسبت به فرزندش نشان مى‏دهد. اگر اين صفت در زن وجود نمى‏داشت و از كم حوصلگى فوق العاده‏اى مانند مرد برخوردار بود، حتّى يك كودك به راحتى پرورش پيدا نمى‏كرد.

     ولى مرد اگر چه از اين صفت بسيار خوب انسانى كمتر برخوردار است، امّا در مقابل، تحمّل و بردبارى فوق العاده‏اى در كارهاى سنگين و خشن و مشكل دارد كه باز زن از آن عاجز و محروم است.

     حال با اين تفاوت واضح، روشن شد كه نبايد بين زن و مرد در قانون، تساوى وجود داشته باشد، يعنى نبايد قانون، هر كارى را كه به زن محوّل مى‏كند عين آن را به مرد هم محوّل كند يا هر كارى كه مرد به آسانى انجام مى‏دهد از زن هم توقّع داشته باشد كه انجام دهد.

     مثلاً اگر مرد، با كمال قاطعيّت در پشت ميز قضاوت مى‏نشيند و به دلائل مدّعى، گوش مى‏دهد و پرونده را مطالعه مى‏كند و هيچ چيز جز دلائل، او را تحت تأثير قرار نمى‏دهد و حتّى اشك چشم و عجز و ناله‏ى متّهم كوچك‏ترين اثرى در او نمى‏گذارد، نبايد اين توقّع را از زنى كه قلبش يكپارچه عاطفه است و نمى‏تواند اشك چشمى را ببيند و خدا او را براى مهربانى و عطوفت خلق كرده است، داشت.

     بنابر اين قانونگزار نبايد هيچگاه به زن مهربان و پر عاطفه‏اى كه براى تربيت كودك خلق شده است، اجازه دهد كه پشت ميز قضاوت كه گاهى، هم مدّعى و هم متّهم با هم اشك مى‏ريزند، بنشيند و قضاوت كند.

     حال كه اين مقدّمه واضح شد، بايد بدانيم اگر چه حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  با حضرت على بن ابيطالب  عليه‏السلام  هيچ فرقى ندارد و از نواقصى كه يك زن براى اداره‏ى امور اجتماعى دارد آن حضرت كاملاً مبرّا است، ولى در عين حال تنها به خاطر آنكه اگر حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  پس از پيغمبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهبخصوص با تعيين آن حضرت، خليفه و جانشين پدر بزرگوارش مى‏شد و در اين پست كه شامل جميع كارهاى اجتماعى مى‏شود قرار مى‏گرفت، طبعا اين عمل در اسلام معمول مى‏شد و پس از آن حضرت و به استدلال عمل رسول اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله زنها هم براى كارهاى اجتماعى كه تنها مردها براى آن كارها خلق شده‏اند، انتخاب مى‏شدند و اين سنّتى مى‏شد كه درباره‏ى ديگران هم هميشه ادامه مى‏يافت.

     لذا با آنكه حضرت صدّيقه‏ى طاهره  عليهاالسلام  تمام شرايط خلافت و جانشينى بعد از پدر خود را داشت و مستثنى از سائر زنها بود، تنها به خاطر آنكه اين عمل، سنّتى در اسلام نشود و به خاطر آنكه در اثر دخالت زنها در كارهاى اجتماعى، نظام حكومت اسلامى مختل نگردد، خدا و رسولش فاطمه‏ى اطهر  عليهاالسلام  را براى خلافت معرّفى نفرمودند و بلكه حضرت على بن ابيطالب  عليه‏السلام  را كه از آن حضرت در علم و عصمت كمتر نبود، به خلافت تعيين فرمودند. لذا فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام هم آن حضرت را تأييد كردند و حتّى تا آخرين نفس دست از حمايت آن حضرت بر نداشتند و لذا وقتى حقّ مالى او را تضييع كردند و فدك را از او گرفتند چون مى‏دانست كه در حقيقت حقّ معنوى او يعنى پيشرفت اسلام و تثبيت خلافت على بن ابيطالب  عليه‏السلام  هم تضييع شده، برخاست و به مسجد رفت و اين خطبه را با كمال فصاحت و بلاغت خواند و از حقّ خود به عنوان اتمام حجّت دفاع كرد.

قسمتی از کتاب انوار زهراء ( سلام الله علیها) تالیف حضرت استاد سید حسن ابطحی

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:12 توسط علوی |

روزى در مجلسى كه جمعى از علماء نشسته بودند و از هر درى سخنى به ميان مى‏آمد، يكى از آنها كه عالم روانشناسى بود، به اهل مجلس گفت: اگر پروردگار متعال يكى از گناهان را حلال كند و اختيار انتخابش را به عهده‏ى شما بگذارد، شما كدام يك از آنها را انتخاب مى‏كنيد؟

     هر كس چيزى گفت. در اين ميان يك نفر كه او از اولياء خدا بود گفت: «من هيچ يك از آنها را انتخاب نمى‏كنم، زيرا اگر انسان حقيقت گناه را درك كند و بداند معصيت خدا چقدر زشت است، هيچگاه ميل به گناه پيدا نمى‏كند» كه البتّه اين گفته مورد توجّه سائرين غير از من واقع نشد.

     ديگرى گفت: من از ميان گناهان، «غيبت كردن» را انتخاب مى‏كنم! زيرا خيلى دوست دارم غيبت مردم را بكنم. در اينجا جمعى او را مسخره كردند و به او خنديدند و گفتند: اين همه گناهان لذّت بخش ديگر هست، تو از همه جا تنها اين گناه را انتخاب مى‏كنى؟ او گفت: من حقيقت را مى‏گويم، لذّت غيبت كردن براى من از همه بيشتر است.

     من كه در اين بين مى‏خواستم از محضر علماء استفاده‏اى كرده باشم و اساسا در آن مجلس براى استفاده‏ى از آنها حضور يافته بودم. از آن ولىّ خدا كه گفته بود من هيچ يك از گناهان را انتخاب نمى‏كنم، به طور خصوصى پرسيدم: شما چگونه به اين مقام رسيده‏ايد كه گناه براى شما لذّت بخش نيست؟

     گفت: اگر انسان بنده‏ى خدا باشد و خداى تعالى حجابها را از او برداشته باشد و نفع و ضرر اشياء را به او شناسانده باشد، به مضمون اينكه در دعاء وارد شده «الّلهمّ ارنا الحقائق كما هى»  (يعنى: خدايا حقايق همه چيز را آن چنانكه هست به من نشان بده) موفّق شده باشد، از گناه به خاطر ضررها و فسادهاى واقعى آن دورى مى‏كند، چه آنكه خدا آن را حرام كرده باشد يا حلال فرموده باشد.

     گفتم: مطلب دوّمى كه مى‏خواستم از شما بپرسم، اين بود كه چرا آن «آقا» اين مقدار از غيبت كردن لذّت مى‏برد كه در ميان آن همه گناهان لذّت‏بخش نفسانى تنها غيبت كردن را انتخاب مى‏كند؟

     گفت: چون ممكن است اگر در تشريح حالات او پشت سر او اظهارنظر كنيم غيبت او باشد، بد نيست خود او را هم در بحثمان شركت دهيم، تا بهتر حقيقت را بفهميم و هم از اين گناه كبيره پرهيز نمائيم، من قبول كردم و او را به اطاقى كه من و آن ولىّ خدا نشسته بوديم دعوت نمودم و موضوع بحثمان را از اوّل تا به آخر براى او نقل كردم. او گفت: من فكر مى‏كنم كه علّت وجود اين حالت در من اذيّتها و حقّ‏كشيهائى باشد كه مردم نسبت به من انجام داده‏اند. من به قدرى از اين مردم ناراحتى ديده‏ام كه تنها و تنها عقده‏ام با مذمّت آنها، مفتضح كردن آنها و بالأخره غيبت كردن آنها حل مى‏شود و من نمى‏دانم چه كنم تا از اين مرض روحى نجات پيدا كنم. (در اينجا چون آن شخص به من و به آن ولىّ خدا محبّتى داشت و ما را به عنوان طبيب روح خودش تصوّر مى‏كرد، گفت:) حالا از شما مى‏خواهم كه اين مرض روحى مرا معالجه بفرمائيد.

     آن ولىّ خدا به او گفت: من دو نسخه براى تو مى‏نويسم كه اگر عمل كردى، به طور قطع نجات پيدا خواهى كرد.

     اوّل: آنكه بدان مردم عنود و پست دنيا همه‏ى اولياء خدا را از حضرت «آدم» تا «خاتم انبياء» (صلى اللّه عليه و آله) و حتّى خداى تعالى را متّهم كرده و اذيّت نموده‏اند و اين تو تنها نيستى كه از دست مردم اذيّت شده‏اى.

     زيرا وقتى انسان بداند كه دنيا و اهل دنيا مردم‏آزارند و بخصوص اولياء خدا را بيشتر اذيّت مى‏كنند، مسأله برايش عادّى مى‏شود و شرح صدر برايش بوجود مى‏آيد.

     روزى در ايّام تحصيل در قم شخصى نامه‏اى كه در آن فحشهاى زيادى براى من نوشته بود، بدست من داد، من فوق‏العاده ناراحت شدم، خدمت مرحوم «آيه‏اللّه العظمى بروجردى» رفتم و از مردم شكايت كردم و نامه را به معظّم‏له نشان دادم. ايشان همان جا كه نشسته بودند، چند نامه به من ارائه فرمودند كه به معظّم‏له در آنها جسارتهاى عجيبى كرده بودند و آن قدر آن مطالب زشت و وقيحانه بود كه من با توجّه به آنها، ديدم بايد به كلّى ناراحتيهاى خودم را فراموش كنم و دانستم كه انسان هر چه پاكتر باشد، ممكن است مردم بيشتر به او توهين بكنند.

    از «علقمه» نقل شده كه گفت: من به «امام صادق» (عليه السّلام) عرض كردم:

     يابن رسول اللّه چه كسانى شهادتشان قبول مى‏شود و چه كسانى شهادتشان قبول نمى‏شود؟

     فرمود: هر كس مسلمان باشد و به دستورات اسلام عمل كند، جائز است شهادتش را قبول كنيم.

     گفتم: آيا كسانى كه ممكن است گناه كنند، شهادتشان قبول است؟

     فرمود: اگر شهادت آنها قبول نشود، پس بايد بگوئيم تنها «انبياء» و «اوصياء» (عليهم السّلام) كه معصومند بايد شهادت بدهند و كس ديگرى حقّ ندارد شهادت بدهد.

     بنابراين اگر كسى را ديدى كه ظاهرالصّلاح است و به چشمت نديده‏اى مرتكب گناه بشود و يا دو شاهد عادل عليه او شهادت نداده‏اند، او عادل است و شهادتش قبول است و بايد آبرويش محفوظ باشد، اگر چه در واقع هم گناهكار باشد.

     و كسى كه اين چنين شخصى را غيبت كند، يعنى كارهاى بدى كه او كرده به ديگران بگويد، از ولايت حقّ بيرون و تحت ولايت شيطان مى‏باشد.

     زيرا پدرم از آبائش و آنها از «رسول اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) نقل كرده‏اند كه آن حضرت فرمودند: كسى كه مؤمنى را غيبت كند، به آنچه در او هست خداى تعالى هرگز بين آن شخص غيبت كرده شده و غيبت كننده را در بهشت جمع نمى‏كند و امّا اگر كسى پشت سر برادر مؤمنى چيزى بگويد كه در او نباشد، خداى تعالى او را در جهنّم مخلّد قرار خواهد داد و جهنّم بد جائى است.

     «علقمه» مى‏گويد: به «امام صادق» (عليه السّلام) عرض كردم: يابن «رسول‏اللّه» مردم به ما چيزهاى بزرگ بدى نسبت مى‏دهند و به اين جهت سينه‏ى ما تنگ شده و فوق‏العاده ناراحتيم. حضرت «صادق» (عليه السّلام) فرمود: «يا علقمه انّ رضا النّاس لايملك و السنتهم لاتضبط».

     (كسى نمى‏تواند همه‏ى مردم را از خود خوشنود كند و جلوى زبان مردم را بگيرد.) شما چگونه مى‏خواهيد از دست و زبان مردم راحت باشيد و حال آنكه انبياء و فرستادگان و حجّتهاى الهى (عليهم السّلام) از آنها سالم به در نرفته‏اند.

     آيا «يوسف صدّيق» را به اينكه مى‏خواسته زنا كند، نسبت ندادند؟!

     آيا نگفتند كه حضرت «ايّوب» به خاطر آنكه گناه كرده، به آن بلاها مبتلاء شده است؟

     آيا به حضرت «داود» تهمت نزدند كه او به پشت سر پرنده‏اى به بام رفته تا به زن (اوريبا) نگاه كند و عشق به او پيدا كرده و شوهرش را به خطّ مقدّم جبهه فرستاده تا كشته شود و زن او را براى خودش بگيرد!

     آيا حضرت «موسى» را متّهم به آنكه او عنّين است، نكردند؟ و به اين سبب او را اذيّت نمودند، تا آنكه خدا او را از آن تهمت نجات داد، زيرا او نزد خدا آبرومند بود!

     آيا پيامبران ديگر را به اينكه آنها دروغگو و ساحرند و براى دنيا ادّعاء نبوّت كرده‏اند، متّهم ننمودند؟ آيا حضرت «مريم» را به اينكه او با شخصى به نام «يوسف نجّار» زنا كرده و «عيسى» را متولّد نموده، متّهم نكردند؟

     آيا پيامبر اسلام حضرت «محمّد بن عبداللّه» (صلى اللّه عليه و آله) را به اينكه او شاعر ديوانه‏اى است، نسبت ندادند؟

     آيا او را متّهم به اينكه عاشق زن «زيد بن حارثه» شده و كارهائى انجام داده كه «زيد بن حارثه» او را طلاق دهد و خودش او را بگيرد، ننمودند؟

     آيا در جنگ بدر «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) را متّهم نكردند به اينكه از غنائم «قطيفه حمراء» براى خود برداشته تا آنكه پروردگار متعال اين آيه را نازل كرد: {«وَ ما كانَ لِنَبِىٍّ اَنْ يَّغُلَّ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ».}

    يعنى: پيامبر نمى‏تواند كه هم فرستاده‏ى الهى باشد و هم خيانتكار باشد و كسى كه خيانت كند، او را با آنچه خيانت كرده روز قيامت مى‏آورند.

     آيا به «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) نسبت ندادند كه او در خصوص خلافت پسر عمويش حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) روى هواى نفس حرف مى‏زند تا آنكه خدا آنها را تكذيب كرد و فرمود: {«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»} (سخنى روى هواى نفس نمى‏گويد، جز آنكه هر چه مى‏گويد، وحى است كه خدا بر او نازل فرموده است).

     آيا به آن حضرت نسبت دروغ ندادند و نگفتند كه فرستاده‏ى الهى نيست؟! تا آنكه خداى تعالى فرمود: قبل از تو هم پيامبران را تكذيب كرده‏اند، آنها در مقابل اين تكذيب صبر نمودند و اذيّت شدند تا آنكه كمكهائى به آنها رسيد! و يك روز هم كه فرمود: من به آسمان رفته‏ام، به معراج رفته‏ام، كسى گفت: به خدا قسم ديشب تا صبح از رختخوابش جدا نشده است!

     و امّا آنكه درباره‏ى اوصياء تهمت زده‏اند، بيشتر از اينها است!

     آيا به سيّد اوصياء حضرت «اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) نگفتند كه او طالب دنيا و سلطنت است و او فتنه را بر آرامش ترجيح مى‏دهد، او خون مسلمانان را مى‏ريزد و اگر در وجود آن حضرت خيرى مى‏بود به «خالد بن وليد» دستور داده نمى‏شد كه گردنش را بزند!

     آيا آن حضرت را متّهم نكردند بر اينكه مى‏خواهد دختر ابوجهل را با بودن حضرت «فاطمه‏ى زهراء» (صلوات اللّه عليها) بگيرد و گفتند: «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) از آن حضرت در منبر شكايت كرده و فرموده كه حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) مى‏خواهد دختر دشمن خدا را روى دختر «پيغمبر خدا» (صلى اللّه عليه و آله) بگيرد، همه بدانند كه «فاطمه» (عليها السّلام) پاره‏ى تن من است، كسى كه او را اذيّت كند، مرا اذيّت كرده و كسى كه او را مسرور كند، مرا مسرور كرده و كسى كه او را به غيظ اندازد، مرا به غيظ انداخته است.

     سپس «امام صادق» (عليه السّلام) به علقمه فرمودند: اى علقمه! ببين چقدر تعجّب‏آور است حرف مردم درباره‏ى حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) كه جمعى از مردم مى‏گويند كه او خدائى است كه بايد عبادت شود! و جمعى مى‏گويند: او بنده‏ى معصيت كار خدا است! و كلام كسى كه مى‏گويد: او بنده‏ى معصيت كار خدا است، بر حضرت «على بن ابيطالب» (عليه السّلام) آسانتر است از كلام كسى كه مى‏گويد: او خدا است.

     اى علقمه! آيا به خداى تعالى نسبت ندادند كه او سه تا است؟ آيا او را به خلق تشبيهش نكردند؟

     آيا نگفتند كه خدا همان دهر است؟!

     آيا نگفتند كه خدا همان فلك است؟!

     آيا نگفتند كه خدا جسم است؟!

     آيا نگفتند كه خدا داراى صورت است؟! «تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا».

     اى علقمه! زبانهائى كه به ذات خداى تعالى چيزهائى كه نبايد نسبت داده شود، نسبت مى‏دهند، چطور ممكن است به شما آنچه را كه دوست نداريد، نسبت ندهند. پس از خدا كمك بگيريد و صبر كنيد.

     زيرا زمين مال خدا است، به هر كه بخواهد از بندگان خود مى‏دهد ولى عاقبت مال متّقين خواهد بود (كه منظور زمان ظهور «امام عصر» (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) است).

     سپس حضرت «صادق» (عليه السّلام) اضافه فرمودند كه بنى‏اسرائيل به حضرت «موسى» گفتند: همان گونه كه ما را قبل از آن كه تو بيائى اذيّت مى‏كردند، بعد از آن هم اذيّت مى‏كنند.

     پروردگار متعال به حضرت «موسى» فرمود كه به آنها بگو: اميد است خداى تعالى دشمن شما را هلاك كند و شما را در زمين جانشين آنها نمايد تا ببيند شما چگونه عمل مى‏كنيد.

    (اين بود آنچه «امام صادق» (عليه السّلام) براى رفع مرض شما نسخه داده بودند).

     پر واضح است وقتى انسان متوجّه شد كه انبياء و اولياء خدا از دست و زبان مردم محفوظ نبوده‏اند و حتّى آنها به پروردگار متعال هم تهمت زده‏اند، طبق قانون طبيعى كه «البليّة اذا عمّت طابت» يعنى: وقتى بليّه‏اى عموميّت پيدا كرد، گوارا مى‏شود، تحمّل انسان در مقابل اين سرزنشها زياد مى‏گردد، ديگر عقده نمى‏كند و بدخواه مردم نمى‏گردد و بلكه از باب «ادب را از كه آموختى، از بى‏ادبان» مى‏كوشد تا او نسبت به مردم آن گونه كه آنها نسبت به او هستند نباشد.

     دوّم: آنكه بدان صفت بدخواهى براى مردم و غيبت كردن از اين جهت زشت‏ترين صفات ناپسند روحى است كه انسان وقتى غيبت مى‏كند، مثل كسى است كه گوشت مرده‏ى آن شخص غيبت شده را مى‏جود. 

    اين تشبيه از قرآن مجيد اخذ شده و معنايش احتمالاً اين است كه چون مدّتها انسان زحمت مى‏كشد و آبروئى براى خود كسب مى‏كند و خود را آبرومند مى‏نمايد، ولى غيبت كننده در وقتى كه او اطّلاعى از آن آبروريزى ندارد، حيثيّت او را مى‏جود و از بين مى‏برد و اعمال زشت غيبت شونده را كـه كامـلاً مورد تنفّر غيبت كننده است، در اختيار مى‏گيرد و مى‏خورد.

     لذا اگر كسى بداند كه اقلّ ضرر غيبت اين است كه انسان اعمال حسنه‏ى خود را از دست مى‏دهد و خداى تعالى كارهاى خوب او را به نفع كسى كه غيبت شده، ضبط مى‏كند و در مقابل، اعمال حسنه‏ى غيبت كننده را در نامه‏ى اعمال غيبت شونده مى‏نويسد، هيچگاه انسان خود را به غيبت آلوده نمى‏كند و لب به غيبت مردم باز نمى‏نمايد.

     «امام ابى الحسن موسى بن جعفر» (عليهما السّلام) فرمودند: كسى كه شخصى را به گناهى كه كرده ولى مردم نمى‏دانند، پشت سر او نام ببرد، او را غيبت كرده است و اگر او را به گناهى كه نكرده پشت سرش منتسب كنند، او را تهمت زده است. 

مطلبی از کتاب ارزشمند {در محضر استاد } ج۱ تألیف حضرت استاد آیت الله ابطحی .

استفاده از مطالب فقط با ذکر نام مولف کتاب جایز است .

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:49 توسط علوی |

معناى «كوثر» و ارتباط آن

با حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام

     «كوثر» به معنى خوبيهاى بسيار زيادى است كه خدا به پيامبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عنايت كرده و درباره‏ى آن يك سوره نازل فرموده است.

     در تفسير «كوثر» معانى بسيارى از زبان روات و مفسّرين گفته شده كه از آن جمله اين است:

     «منظور از «كوثر» و يا خوبيهاى بسيار زياد، كثرت نسل پيغمبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و بركتى است كه خدا به اين سلسله از نسب چه از نظر معنى و چه از نظر ظاهرى داده است».[1]

    ناگفته پيدا است كه نسل پيغمبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فقط از حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  باقى مانده است و به همين جهت اين كلمه با آن حضرت كاملاً ارتباط پيدا مى‏كند.

     توضيح آنكه اگر خوب بينديشيم خداى تعالى به پيغمبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دو معجزه‏ى باقيه عنايت فرموده كه يكى از آنها ثقل اكبر (يعنى قرآن) است و ديگرى فرزندان حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  و بركاتى است كه از اين ناحيه به آن حضرت و اسلام رسيده است.

     به عبارت ديگر، از نسل حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  جمعى از ائمّه‏ى معصومين  عليهم‏السلام هستند كه هر يك نقش مؤثّرى در بقاى دين داشته‏اند و بالأخص وجود مقدّس حضرت «بقيّه‏اللّه» روحى فداه كه وسيله‏ى گسترش حكومت عدل اسلامى در سراسر جهان و تا قيامت است و اين بزرگترين خير كثيرى است كه از اين طريق نصيب اسلام و پيغمبر اكرم  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شده و خدا به او عطا فرموده است.

     بعلاوه از نظر ظاهر با آنكه وجود هر يك از خلفاى اموى و عبّاسى براى از بين بردن نسل حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  كافى بود، خداى تعالى بركتى به اين سلسله از نسب داده است كه در تمام جهان كمتر نسلى يافت مى‏شود كه تا اين حدّ از نظر تعداد و بركات و مبارزات عليه طاغوتها مفيد باشند.

     آنها بوده‏اند كه هميشه رهبرى مبارزات و دفاع از اسلام و حيثيّت قرآن را به عهده مى‏گرفته و آنى از تقويت آن غفلت نمى‏كرده‏اند.

     آنها بوده‏اند كه علوم قرآن را به سراسر جهان منتشر مى‏نموده و دستورات اخلاقى و حقيقى اسلام را صادر مى‏كرده‏اند.

     آنها بوده‏اند كه از طريق تقويت دين و دفاع از آن و تبليغ اسلام، خير كثير و منافع زيادى به لطف پروردگار به پيغمبر اسلام  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رسانده و خداى تعالى اين عطيّه را با آن همه بركات به آن حضرت در مقابل سرزنش بنى‏اميّه و دشمنانى كه مى‏گفتند او مقطوع النّسل است، عنايت فرموده است.

     بنابراين ممكن است تأويل «حوض كوثر»، وجود مقدّس حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام  باشد، زيرا آن چنانكه از «حوض كوثر» آب حياتبخش و مفيد «كوثر»، جگر تشنگان قيامت را تشفى مى‏بخشد، همچنين از ناحيه‏ى وجود پاك و معصوم حضرت فاطمه‏ى زهراء  عليهاالسلام آب حيات ولايت كليّه‏ى الهيّه از طريق ائمّه‏ى اطهار  عليهم‏السلام و دفاع از حريم آنها بوسيله‏ى ساير فرزندان آن حضرت و بالأخره عدل و حكومت واحد جهانى، به دست با عظمت‏ترين و رشيدترين فرزندانش يعنى حضرت «بقيّه‏اللّه» ارواحنا فداه در عالم گسترش پيدا مى‏كند.

     و معنى «كوثر» و يا خوبى زياد، بالاتر از اين چيزى نمى‏تواند باشد.

 

قسمتی از کتاب شریف <<انوار زهراء (سلام الله علیها)>>تألیف عالم بزرگ حضرت آیت الله سیدحسن ابطحی

 

نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین       عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین

عاشقان آفتاب از دلبـــر ما غافلــــند                 ای نصیحت گو خدا را رو ببین و رو ببین

حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست                جان صد صاحبدل آنجا بسته ی یک مو ببین

آنکه من در جستجویش از خرد بیرون شدم        کس ندیده ست و نبیند مثلش از هر سو ببین

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:5 توسط علوی |

« واژه‏ى صبر »

     صبـر به معنى بردبارى و تحمّل مشقّات در راه رسيدن به هدف است.

     براى شخص صابر هيچ چيز مشكل نيست زيرا در راه خدا همه‏ى مشكلات را تحمّل مى‏كند.

     صابر در مقابل هوى و خواسته‏هاى نفس خود صبر مى‏كند و ناراحتيها را تحمّل مى‏كند و به طرف گناه دست دراز نمى‏كند. اگر تمـام مصـائب دنيـا بـه سـر او فـرود آيـد تحمّـل مـى‏كند و از پا در نمى‏آيد.

     صابر كسى است كه زحمات اطاعت پروردگار را به دوش مى‏كشد و تن زير بار وظيفه مى‏دهد.

     صابـر از كـار و فعّاليّت خسته نمى‏شود و تن به تنبلى و بيكارى نمى‏دهد.

     اين مضامين از ده‏ها آيه‏ى قرآن و احاديث پيشوايان اسلام در معنى صبر استفاده شده است.

     امّا آنچه در افكار ما به غلط براى از بين بردن اين قدرت تحمّل و بردبارى (كه دشمن را صد در صد از پاى در مى‏آورد) از معنى صبـر فـرو كـرده‏انـد ايـن است كـه معتقد شده‏ايم صبر يعنى دست روى دست گـذاشتن و منتظـر درست شـدن كـارها به خودى خود بودن است.

     صبر براى جمعى به معناى سرپوشى براى تنبليها و انزواها و عزلت‏طلبيها قرار دادن است.

     پر واضح است كه معنى اوّل كمر استعمار را مى‏شكند ولى معنى دوّم چقدر به او در مقابل مقاصد شومش كمك مى‏كند.

برگرفته از کتاب * عوامل پیشرفت * تالیف حضرت آیت الله سید حسن ابطحی .

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:25 توسط علوی |